وبلاگ رضا ناظریان
بالاخره تمام شد! اولین رمان بلندم را می گویم. چیزی حدود یک سال برای نوشتنش زمان صرف کردم...البته یک بار دیگر باید آنرا مرور کنم چرا که برخی از صحنه هایش نیاز به بازنویسی مجدد دارد...خوشحالم! هنوز نامی بهتر از آنچه یک سال پیش برایش برگزیدم نیافته ام؛ "صلیب شکسته". برای پنچ دقیقه بیرون رفتن دستکم یک ساعت تمام می ایستاد جلوی آیینه جهت بزک دوزک و چاسان فاسان کردن. از خط چشم و برق لب گرفته تا اکستنشن و خلخال سِت با گوشواره. بعد از عوض کردن چند دست لباس به یک دست رضایت می داد و سر آخر یه شیشه عطر رو هم روی خودش خالی می کرد و می ایستاد جلوی آینه ی قدی توی هال و "به به ببین چه خوشگلم" سر می داد. یه روز وقتی باباش رو از مطب دکتر به منزل برمی گردوندم دیدم که سرحال و سردماغ به استقبالمون اومد. باز هم آرایش غلیظ و یه دست لباس آنچنانی اولین چیزهایی بودند که در وجودش خودنمایی می کردند. عمو رحمت بی اونکه توجهی به دخترش کنه خواست که او رو تا اتاقش ببرم چون حسابی خسته بود و می خواست یک ساعتی بخوابه. از اتاق که برگشتم، بعد از اینکه از نبود زن عمو در منزل اطمینان حاصل کردم ازش خواستم که برای لحظاتی روی مبل کنارم بنشینه. رو بهش کرده و گفتم: - دختر عمو! می شه یه چیزی رو رک و پوست کنده بهت بگم؟ یه عشوه ای اومد و با لوندی خاصی دست تا جلوی گونه اش بالا آورد و درحالیکه پشت دستش را بسویم خم می نمود گفت: "آ...بگو جونی." - من و تو با هم بزرگ شدیم. من زیر و بم تو رو می شناسم؛ تو هم منو خوب می شناسی. برخلاف قراری که با خودم گذاشته بودم به یکباره از کوره در رفتم و با صدای نسبتا بلندی که نشان از ابراز تاسف و تعصب داشت ادامه دادم: "تو دیگه گندشو درآوردی...این ششمین سالیه که برای یه لیسانس چُسکی کتابداری داری درجا می زنی. اگه تو این جدیتی رو که در سرخاب و وسمه و سرمه و آرای گیرای داری صرف درس خوندن می کردی..." پشت همون دستش رو جلوی لبانش گرفت و هرهر زد زیر خنده. با همون عشوه ی همیشگی و در حالیکه موقع بیان کلمات گردنش رو به چپ و راست تکون می داد، گفت: - چیرای چیرای؟...خیلی باحالی جونی!...تو رو جون بابایی یه بار دیگه بگو. از سر شوق بازوی دستم رو در دست گرفت. فشار ناخنهای بلندش بر روی بازویم من رو تا آستانه ی درد پیش برد. مونده بودم که چی جوابش رو بدم. اعصابم به حدی بهم ریخته بود که دیگه چشمام سیاهی می رفتن. بلندتر و جدی تر از قبل گفتم: - آرای گیرای...تربتی ها جای لغت بزک دوزک استفاده می... هنوز حرفم تموم نشده بود که این بار با صدای بلندتری زد زیر خنده. - وای! خدا مرگم بده...تو...تو خیلی بامزه حرف می زنی...وارای دارای...دارای دارای...نانای نانای. اونوقت درحالیکه بسمت من متمایل می شد با دندانهای بهم قفل شده لُپهایم رو گرفت. - من عاشق این جدیتت هستم جونی...دوست دارم دعوام می کنی. مورمورم می شه از خرکیفی کره خر. به یکباره دلم سوخت که چرا سرش داد کشیدم. این بار خیلی آروم و البته من من کنان گفتم: "می دونی چیه؟...همه ی حرفم اینه که تو مسئولیت پذیر نیستی...این هم تقصیر تو نیست...تقصیرِ...تقصیرِ زن عمو نی نی یه (اسمش ناز خاتون بود و خودش می گفت که همه نی نی صداش کنن). به یکباره ابرو درهم کشید و صورتش سرخ شد: - آهای! آهای! مامان نی نی من چشه بی چشم و رو؟ بزنم با این ناخونا اون چشای کور شدتو از حدقه درآرم؟...چطور وقتی تاپ می پوشم یا با دامن کوتاه جلوت قرقر راه می رم نمی گی مامانم مقصره؛ ها؟...اونطور موقع ها خوب محو تماشا می شی و آب از لب و لوچه ات آویزون می شه غربتی بچه گدا. تصمیم گرفتم که صادقانه جوابش رو بدم: "خوب!...بخاطر اینکه تو خیلی زیبا هستی." - سفسطه کردن رو هم که خوب از اون بابای ریقوی دوزاریت یاد گرفتی، مرتیکه ی پنج زاری. با گفتن این حرف دوباره گل از گلش شکفت و باز قهقهه سرداد و برای مدتی از ته دل خندید. آنگاه با همون بی خیالی همیشگی گفت: - ولی خداییش تو از بابات قرونی صنار بیشتر می ارزی. جوابش رو ندادم چون می دونستم منظوری نداره. می تونستم ته تمام حرفهای نیش دارش صورت مادرش رو ببینم. - از این به بعد بهت می گم پنج زاری...دوست داری جیگر؟ لبخندی زدم و گفتم: "در برابر صفتهای رنگ و وارنگی که تاحالا بهم نسبت دادی این یکی مثل لقب عین الدوله برای یه درباری می مونه." - آخه بچه خرخون لاغرمردنی!...نکنه می خوای بهت بگم آلن دلون! بازوی دستم رو دوباره در دست گرفت و به تحقیر ادامه داد: - دستکم یه خورده با کتابات دمبل بزن که یه ذره گوشت بیاری ریقو...نکنه اینطوری می خوای بیآیی خواستگاریم؟...با این اوضاع و احوال من که زنت نمی شم. نگاهی به زیر انداختم و نجواکنان گفتم: "کی خواست حالا ازدواج کنه. بعدش اینکه من و تو خیلی با هم فرق داریم." - تو غلط می کنی نمی خوای...مگه دست خودته! اونوقت با لحنی بچه گانه گفت: "من دخمل خوبیم جیگری...من فقط باید اوشگل باشم واسه شوشو جونم...عین مامان نی نی واسه باباااایی." باز از دستش عصبانی شدم و با کمی تندی گفتم: - پس برای همینه که بابات هنوز پنجاه سالش نشده عینهو یه پیرمرد نود ساله ست؟ خیلی سریع جبهه گرفت و با حالتی تهاجمی گفت: - نه پس! بهتره عین ننه ی تو باشم که تو کار بشور و بسابه و فقط بلده با جارو برقی و ماشین لباسشویی رانندگی کنه؛ آره؟ منظورم رو نمی فهمید و فقط مثل همیشه با حرکاتش دیوونه ام می کرد. - من کی همچین حرفی زدم؟ اول اینکه مامان من هم دیگه از اونور بوم افتاده...بعد اینکه خودت خوبه می بینی که بابام چقدر دوستش داره؛ همیشه هم با گلم و جونم صداش می کنه...هیچ وقت هم ندیدم دعواشون بشه...من همه ی حرفم اینه که زندگی واقعی خیلی از این چیزی که تو فکر می کنی فاصله داره." باز گویی که اصلا حرفهای مرا نمی شنود، با لوث بازی تمام گفت: "خوب تو منو توی این بلاتکلیفی گذاشتی...تو این مرداب بلا...توی این جنگل سیاه...اونوقت می رم زن رمال می شما!" بعد شروع به بشکن زدن کرد: "من زن رمال نمی شم...چرا نمی شی...کاری که رمال می کنه آدمو..." از خوندن منصرف شد و با لحنی چاله میدونی گفت: "پیتزا می خوری مردنی؟" اونوقت بدون اینکه منتظر جواب من بمونه از سر جایش بلند شد و بطرف دستگاه تلفن رفت، در حالیکه زیر لب می گفت: "باید بخوری مردنی چون من زن ریقو نمی شم...چرا نمی شی...کاری که ریقو می کنه آدمو..." تاکنون هیچ دقت کرده اید که سیستم ازدواج ایرانی چقدر بدوی ست و متحجرانه؟...بیشتر به ثبت یک قرارداد تجاری میان طرفین می ماند تا انعقاد یک پیوند محترم و مقدس. مرد باید پرداخت بهای نمی دانم چه و چه را گردن بگیرد و زن نیز اسباب یک زندگی سراسر نمایشی را از پیش فراهم آورد تا خاری باشد در چشمان کور شده ی خاندان شوهر. خانواده ی دختر در آغاز اعلام می کند که مهریه ی مقرر شده برای دخترشان تنها مُهری بر دهان مردم است، و لا غیر...حال آنکه خدا آن روزی را نیآورد که آن زندگی در آستانه ی از هم پاشیدگی قرار گیرد...همان مهریه می شود پاره آجری بر پیشانی ماه داماد...اجرا گذاشتن مهریه...زندان...فنا شدن آینده ی مرد بینوا؛ این سناریویی ست که بارها و بارها و بارها و بارها دیده و شنیده ایم ولی هر بار بی آنکه لحظه ای بر روی آن متمرکز شویم از کنارش گذشته ایم. از دیگر سو، جهازی که بعضا با خون جگر و حقوق کارمندی پدر خانواده ی عروس خانم تهیه شده بود، حالا می شود آفت جان همان خانواده...مصیبتی که در مقابل دیدگان عروس خانمِ دیروز، هر روز خودنمایی می کند. خدا آن روز را نیاورد که پای فرزندی در میان باشد. بدلیل فاجعه آمیز بودن چنین شرایطی، از ورود به آن خودداری می کنم، چه حدیث مفصلش را شما بهتر از من می دانید. آخر این چه سیستمی ست؟ چگونه فرهنگی ست؟ چه جامعه ی مدنی ای ست؟ ببین بی ارزشی جان انسانها و عدم برابری میانشان در سرزمین مادری مان چه ها که بر سر این مردم بینوا نمی آورد! در این غرب به اصطلاح وحشی(!) که ما زیست می کنیم، در بسیاری از موارد، آنگاه که دو انسان تصمیم به شروع یک زندگی مشترک می گیرند، پیش از انجام هر کاری، توافق نامه ای به ثبت می رسانند که بر اساس آن، هر آنچه که هر یک از طرفین در یک زندگی مشترک با خود به همراه خواهد آورد (اگر بیاورد) در هر شرایطی از آن او خواهد بود...نه مرد پولی برای بدست آوردن زن می پردازد و نه زن برای خوشنود نگه داشتن تیر و طایفه ی مرد طبق طبق جهاز با خود از راه می آورد. به عبارت دیگر، از لحظه ای که پیوند مقدس در میانشان جاری می گردد، هر دو به یک میزان در ساختن آن زندگی مشترک سهیم می مانند...نه صحبتی از خرید است و نه فروش و نه بستن دهان مردم، که سخن از زیستن --- است در کنار مردم. پس چرا ما نتوانیم با قواعدی اینچنین روشن و ساده زندگی کنیم؟ در اینجای کار روی سخنم با مردانی ست که این نوشته را می خوانند: مگذارید که شروع پیوند زیبای زناشویی تان تحت تاثیر مادیات و شکل و شمایل جهازی که محبوبتان با خود می آورد، قرار گیرد. چه چیز قشنگ تر از آنکه پس از ازدواج، دست در دست محبوبتان و با خواست و سلیقه ی یکدیگر، هر آنچه برای زندگی تان "نیاز" دارید، تهیه نمایید...اگر این نوع نگاه بنظرتان مسخره می آید، بهتر است به سراغ همان مدل زندگی پدرانتان بروید. زنی اختیار کنید که یک آشپزباشی کامل است و نه یک خانم امروزی که قدرت استدلال دارد و در هر امری به شکلی منطقی می اندیشد...زنی اختیار کنید که اهل روفت و روب است و بشور و بساب و مادری برای بچه هایتان (آنگونه که مادرانتان زیست نمودند)! حال روی سخنم با بانوانی ست که این متن را می خوانند: باید بگویم که به گمان من، در یک پیوند زناشویی ایرانی –که بیشتر به یک نمایش عریض و طویل می ماند تا شروع فصلی جدید در زندگی دو انسان– زن را به بهای مهریه می فروشند، غافل از اینکه زنان امروز دیگر آشپزباشی نیستند؛ دیگر کلفت باشی هم نیستند...چه بسیارند زنانی که از لحاظ احتماعی در جایگاه بالاتر و والاتری نسبت به مردان طرف مقابلشان قرار دارند...پس اجازه ندهید که کسی به قصد همراه شدن با شما در جاده ی زندگی بر رویتان قیمتی بگذارد...مگذارید که در شب خواستگاری بر روی قیمتتان چک و چانه بزنند. اگر چنین شد، چگونه خواهید توانست فردا ادعای برابری با همسرتان داشته باشید؟! اگر این سخنان من از منظر نگاهتان غیر قابل هضم و مسخره بنظر می رسد، بهتر است به سراغ مردانی بروید که سنتی کارند و اهل معامله در هر کار؛ حتی ازدواج...پس لطفا از زیر پرچم برابری زن و مرد نیز بیرون بروید که این لباس زیبا برای تن شما دوخته نشده است. بنظر من یکی از گامهای بسیار موثر و ساده در هموار نمودن گرفتاریهای پیچیده ای که در بالا بدان اشاره نمودم به قرار زیر است: بیرون ریختن عوامل این پیچیدگی از زندگیمان...به عبارت ساده تر، بیرون ریختن رسم و رسوم بدوی و غیر انسانی حاکم در روابط اجتماعی مان، چرا که به هیچ عنوان با زندگی امروزی سازگار نیستند و نخواهند شد. چون به این نکته رسیدیم، می بینیم که نه زن بر مرد برتری دارد و نه مرد نسبت به زن...که زن و مردی که شانه به شانه ی یکدیگر در خارج و داخل منزل و بمنظور ساختن یک زندگی زیبا تلاش می کنند، هیچ برتری خاصی نسبت به شریک خود ندارند و از "حرمتی که بر آن نمی توان قیمت گذاشت"، برخوردارند. اگر از دستتان برمی آید، بیایید کاری کنیم که پدران و مادرانمان –که روزی پدران و مادرانشان بر رویشان قیمت گذاشتند– دستکم بر روی انسانیت ما قیمت نگذارند. درحالیکه سیگاری در میان انگشتان دستش قابل مشاهده بود، اشاره کرد که دیگر جلوتر نروم. پس از پارک کردن اتومبیل پیاده شدم و از او که دیگر درست در مقابلم در پیاده رو ایستاده بود تشکر کردم. حدودا چهل ساله بنظر می رسید...زیبا بود و با سلیقه لباس پوشیده بود. - خیلی داشتی جلو می اومدی آقا؛ ترسیدم بزنی به جدول. و پک عمیقی به سیگارش زد. - تا حالا بارها همینطوری با جدول برخورد کردم...باز هم ممنون که حواستون بود. - فرانسوی هستی؟ در حین پرسیدن این سئوال از من، دود سیگاری که در ریه هایش پر شده بود، کم کم خارج می شد. صدای بسیار بم، خبر از قدمت عادتش می داد. - نه! ایرانی هستم. و شروع کرد به فرانسه صحبت کردن!...با وجود اینکه خیلی فرانسه نمی دانم ولی به هر ضرب و زوری که بود پاسخش را دادم. - و اما شما...باید...شما باید لبنانی باشید! درحالیکه خیلی از این حدسم خوشش آمده بود پک دیگری به سیگارش زد و با هیجان گفت: - آری! از کجا متوجه شدی؟ - خودم هم درست نمی دونم (و با لبخندی مصنوعی دستی به پشت سرم می کشم)، شاید چون انگلیسی رو با لحجه ی عربی حرف می زنید، ولی فرانسه رو نه...پیش خودم گفتم باید یا لبنانی باشید، یا...الجزایری. با همان دستی که سیگار را نگه داشته بود در فضای مقابل دیدگانم نگاره ای ترسیم کرد که به نظرم مبهم آمد...شاید یک لغت عربی بود؛ شاید هم یک تصویر...به هر حال هرچه بود، نمی خواست پیرامونش حرفی بزند. - ببینم! اگه عربی هم حرف بزنم می تونی جوابم رو بدی؟ انسان به ظاهر شوخ طبعی بنظر می رسید که دوست داشت با کسی هم صحبت شود، اما پیش خودم اینگونه می پنداشتم که او هیچگاه با یک زن اینگونه هم کلام نخواهد شد. لبخندی زدم. - نه دیگه؛ ترجیح می دم تسلیم بشم، چون عربی نمی دونم. درحالیکه چشمانش رو ریز کرده بود، با لحنی شیطنت آمیز پرسید: - مرد جوون! بگو ببینم...تسلیم کسی هم هستی؟ منظورش را متوجه شدم و با تکان سر پاسخ منفی به سئوالش دادم. نجواکنان گفت: - حیف که چند سالی می شه تسلیم شدم...یه آشغاله!...مواظب اتومبیلت باش؛ حیفه! و با یک چشمک از کنارم گذشت بی آنکه کلام دیگری میانمان رد و بدل گردد...به پیاده رو رفتم و در جهت خلاف او به راه افتادم. "راستی! نامش چه بود؟"...لبخندی زدم..."چه اهمیتی داره؛ انسانی بودمثل میلیونها انسان سرگردان دیگه که نمی دونست با زندگی شکست خوره اش چه کنه...بی شک باید از همچین آدمهایی برحذر بود چون مرضشون مُسریه."...و شروع به دویدن کردم؛ چرا که دیرم شده بود، و او در انتظار بود. گاهی نزد خودم فکر می کردم که آخه شخص بنده از آقای "برد پیت" چی کم دارم که ایشون اینقدر معروف و محبوب شده ولی من... نشستم و از روی بی کاری یه پروژه برای خودم تعریف کردم و کارشناسانه به این موضوع پرداختم...پنج دقیقه...یک ساعت...یک روز...یک هفته، تا بالاخره به این جمع بندی رسیدم که: - این آقا هیکلیه و منِ لاغر مردنی مثل ماکارونی خشک می مونم - ایشون جذبه داره قطار قطار...ولی من مثل ماست یه ماه مونده کنج یخچال، وا رفته ام و آب افتاده - صورت فقوژنیکش رو که دیگه نگو...اما من یه صورت دارم مثل خربزه ی گرمسار...حیف خربزه؛ دستکم شیرینه. - اون شخصیت محبوب منه و من شخصیت محبوبِ...من شخصیت محبوبِ...ولش کن! الان یادم نمیآد کی. - ایشون ثروت کلانی دارن ولی اگه منو از جفت پا بگیرن و آویزون کنن بجز سویچ یه پورشه و کلید یه خونه ی ویلایی تو شهرک غرب (تو شهرک نه! چون محله ی بچه اوشگلاست... تو همون شمروون) و یه دفترچه ی حساب بانکیِ تُپُل تو لیختن اشتاین چیزی نمی ریزه زمین! - این آقا در هالیوود وزنه ای هستن ولی من توی دروازه دولاب هم دوزار اعتبار ندارم. - ایشون موفق شده یک جایزه از جشنواره ی معتبر گلدن گلوب دریافت کنه...اونوقت من بزرگترین جایزه ای که در عمرم گرفتم یه کارت پانصد آفرین بوده، دوره ی آغا محمد خان قاجار! - همسر این آقا خانم "آنجلونینا جولی" ست (کسی که علاوه بر هنرند بودن، انسان شریفی ست و در زمینه ی حقوق بشر هم صاحب اسم و رسم)، اونوقت من با کسی یک سال زندگی کردم که...که...که...این یکی رو هم ولش کن؛ غیبت بچه ی مردم می شه. اَه! اصلن بطور کل ولش کن...گذشتیم از خیرش...یه بار هم که اومدیم محض رضای خدا شاد بنویسیم، نشد. سال نوی میلادی تا ساعاتی دیگر در شهر من آغاز می گردد. در این سال بزرگترین آرزویم، پس از سلامتی خانواده ام، اینست که بتوانم شاد زیست کنم و شادی را در رفتار و نوشتارم به دیگران نیز منتقل نمایم. این، برای چون منی که در بیشتر مواقع نیمه ی خالی لیوان را می نگرد، هدف بزرگی ست. امیدوارم شما دوستان خوب وبلاگی ام نیز به آرزوها و اهداف مهمی که برای خود برمی شمارید، دست یابید. هیچگاه نمی گویم که زنده هستم پس زندگی خواهم کرد. همواره می گویم که زنده هستم و زندگی خواهم کرد. از طرفی دیگر، به این گفته ی داستایوفسکی نیز ایمان آورده ام که "زندگی در درون ماست و نه در بیرون ما"، چرا که یاد گرفته ام چگونه می توان در درون شاد زیست یا سوگواری نمود بی آنکه در ظاهر کسی پی به تحولات درونی ام برد. شخصیتهای عجیب و غریبی در ذهن خویش خلق می کنم، به آنها زندگی می بخشم و خود در کنارشان بزرگ می شوم. با پیروزیهایشان شاد و از شکستهایشان غمگین می گردم، از ذکاوتشان در حل معماهایی پیچیده یاری می طلبم، دست به قتل می زنم، کشته می شوم، شاعر یا فیلسوف می شوم، با خوانندگان دوره گرد می خوانم و در یک کلام از دست و پا زدن در فقر مطلق در بیغوله های شهر لیورپول در قرن چهاردهم میلادی تا بهره مندی از یک زندگی اشرافی در روسیه ی تزاری بالا می روم. در لباس یک روسپی تن فروشی می کنم، در مقام یک سیاست مدار با گفتار خود مخاطبان خویش را به حیرت وامی دارم و در مقام یک واعظ ریا کار دروغ تحویل ابلهان زودباور طبقه ی متوسط یک جامعه ی خرافاتی می دهم و در نزد خود به ریش یکایکشان می خندم. آری! بدینسان در درون خود یک دنیای مستقل از زمان و مکان خلق کرده و خدایی می کنم. به راستی که هزار لایه دارد این انسان و من تنها یکی از آنها هستم. آه که چه صبری دارد همین انسان! برای اولین بار اعتراف می کنم که سالی که گذشت برایم اسفبار تر از آن چیزی بود که حتی در قالب یک کابوس شبانه می توان دید. خون گریستم، خون بالا آوردم و خون به جگر شدم از دست بی شرافتی همین انسان هزار توی هزار فرقه. بر سینه کوفتم از درد و هیچ نگفتم، تا اینکه زمان گذشت و روزگار سیاه به رنگ خاکستری بدل شد، تا نیک بدانم که همچنان زنده ام و همچنان زندگی را دوست می دارم. سالی طی شد تا دریابم انسانهایی را می توان یافت که تمام اعمالی که در پس ذهن خود می پرورانند را در دنیای واقعی نیز مشق می کنند. روح بینوایم آبدیده شد از بس که گداخت در آن آتش سهمگین؛ به گمانم که تا فصل پوست اندازی ام راه درازی نمانده است؛ ایامی که می تواند رستاخیزی باشد بر دورانی اسفبار که آنرا زندگی می نامیدم به قانون عُرف. به راستی که هزار جان دارد این انسان. گلعذارم رفت از این شهر و ندید این مویه را سینه ی چاک مرا جگر سوخته و این تن افروخته را عندلیبان همه رفتند پِیَش، پس ما چه؟ فارغ از عَرعَرِ بدمست چه مانده ست مرا؟ رضا ناظریان
| Design By : Mihantheme |
